تبليغاتX
کاروان سحر

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388  توسط ترنج  | 


پدربزرگ پير و نوه

پدربزرگ خيلي پير شده بود . پاهايش ديگر قدرت راه رفتن نداشت،چشمهايش جايي را نميدید،گوشهايش نمي شنيد، حتي دنداني هم براي غذا خوردن نداشت.پسر و عروسش تصميم گرفتندديگر او را سر ميز غذا ننشانند، بلکه کنار بخاري به او غذا بدهند.روزي آنها غذاي پيرمرد را در فنجان ريختند و برایش بردند .پيرمرد فنجان را به طرف خودش کشيد؛ اما از دستش افتاد وشکست. عروسش عصباني شد و گفت از اين به بعد غذاي او را در تشت مي ر يزد و به او مي دهد . پيرمرد اهي کشيد، اما چيزي نگفت.يک روز زن و شوهر در خانه نشسته بودند که ديدند پسرشان مي شا روي زمين نشسته و کاري انجام مي دهد . پدر می پرسد: تو داری چه کار می کني؟

ميشا گفت :«من دارم تمر ين مي کنم وقتي شما پير بشو يد با اين تشت به شما غدا بدهم»

« تولستوی»

 مي خواهم حادثه اي را گزارش دهم

«سليا همه اش تقصير توست . جنازه ي مرا مي بيني آه توي استخر غوطه مي خورد. بدرود. اومبرتو»

سليا تلوتلو خوران و يادداشت در مشت بيرون آمد و مرا ديد، آه دمر توي آب غوطه مي خوردم، درست مثل مگسي درظرف ژله گير افتاده . وقتي توي آب شيرجه رفت تا مرا نجات دهد يادش آمد شنا بلند نيست، بيرون آمدم.

_ متهم ٣٣٨۴١٢

«تام فورد»

نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388  توسط ترنج  | 


سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دهایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دست خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم؟!

«عرفان نظرآهاری»

نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  توسط ترنج  | 


دلت را خانه ما کن ، مصفا کردنش با من

به ما درد دل افشا کن ، مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل، کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش ، پیدا کردنش با من

اگر درها به رویت بسته شد دل برمکن ، باز آ

درِ این خانه دق الباب کن ، وا کردنش با من

به من گو حاجت خود را ، اجابت می کنم آنی

طلب کن آنچه می خواهی ، مهیا کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را ، شکر نعمت کن

غم فردا مخور ، تامین فردا کردنش با من

به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان

بخوان این آیه را ، تفسیر و معنا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را ، جمع و منها کردنش با من

اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو توبه نامه را بنویس ، امضا کردنش با من

                                  «ژولیده نیشابوری»

نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388  توسط ترنج  | 


کاش در این رمضان لایق دیدار شوم

سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

تا که همسفره تو لحظه افطار شوم

نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388  توسط ترنج  | 


ای دو سه تا کوچه ز ما دور تر

نغمه تو از همه پر شور تر

کاش که همسایه ما می شدی

مایه آسایش ما می شدی

کاش که این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی....

********************

«همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا    تو قدم به چشم ما نه بنشین کنار جویی»

 

نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388  توسط ترنج  | 


مسافرم

 

دلمون قفل شده ، که رو آوردیم به دزدی از دل دیگران

روحمونم کم آورده که از روح دیگران قرض میگیریم

یادته یه روز می گفتی :« گم کرده ام خودم را در بین این خودمها....»

حالا من می گم :« پیدا نمی شوم من در ازدحام من ها...»

یادمون رفته یا شاید هم اصلا یاد نگرفتیم که «منیت» مون باید گم بشه تا « ما» رو پیدا کنیم

تا بعد از پیدا شدن « ما» شاید نجات یافتیم از قید و بندهایی که قلب و روحمونو ازمون دریغ کرده

 

 

مسافر

 

عادت کردیم پر گو باشیم و « دم » بگیریم

دم « یا منتقم» ، « یا منجی»

مثل دم « یاحسین» بعضی هیاتی ها که نماز ظهرشونو دم غروب به جا می آرند و نماز صبح شونم قضا میشه

ولی دم میگیرند « یاحسین » برای حسینی که تو معرکه جنگ هم نماز جماعت ظهر رو به موقع به جا آورد.

دم میگیریم « بیا مهدی شب هجران سحرکن...» ولی کاری نمکنیم که شب کوتاه بشه و سحر نزدیک

 

 

مسافر

 

دلمون خوشه به خودمون ،

به حرفای قشنگی که دم گوش هم پچ پچ میکینم

یادمون نمیاد که خودمون میگیم « به عمل کار برآید به سخنرانی نیست...»

 

 

مسافر

 

به خودم میگم که از همه بدتر و پرحرف ترم

از همه بی عمل تر و یاوه گو ترم

به خودم میگم که: « در نیابد حال پخته هیچ خام... پس سخن کوتاه باید والسلام»

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388  توسط ترنج  | 


در وسط های سخنرانی عمرو که دم از روشنی و برق رسانی می زد

برق سالن "ذهب" یعنی رفت

از میان حضار زید پیری به تانی قام

گفت ای ناطق این منطقه نورانی

«به عمل کار برآید به سخنرانی نیست»

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388  توسط ترنج  | 


یابن الحسن
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن
خدای عده ای دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم نه
برای عده ای دگر چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح و ظهر نه غروب شد نیامدی
نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388  توسط ترنج  | 


شیرین لبی شیرین تبار مست و می آلود و خمار

مه پاره ای بی بند و بار با عشوه های بی شمار

هم کرده یاران را ملول هم برده از دلها قرار

مجموع مه رویان کنار تو یار بی همتا کنار

زلفت چو افشان میکنی مارا پریشان می کنی

زان خرمن از گیسوی تو خود را بیاویزم به دار

یاران هوار مردم هوار از دست این بی بند و بار

از دست این دیوانه یار از کف بدادم اعتبار

می، میزنم، می، میزنم، جام پیاپی می زنم

هی می زنم هی می زنم بی اختیار

کندوی کامت را بیار در کام بیمارم گذار

تا جان فزاید کام تو ،هم جان این دلخسته بشکسته را

نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388  توسط ترنج  |