زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دهایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دست خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم؟!
«عرفان نظرآهاری»
دلت را خانه ما کن ، مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن ، مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل، کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش ، پیدا کردنش با من
اگر درها به رویت بسته شد دل برمکن ، باز آ
درِ این خانه دق الباب کن ، وا کردنش با من
به من گو حاجت خود را ، اجابت می کنم آنی
طلب کن آنچه می خواهی ، مهیا کردنش با من
چو خوردی روزی امروز ما را ، شکر نعمت کن
غم فردا مخور ، تامین فردا کردنش با من
به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان
بخوان این آیه را ، تفسیر و معنا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را ، جمع و منها کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس ، امضا کردنش با من
«ژولیده نیشابوری»
سحری با نظر لطف تو بیدار شوم
کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان
تا که همسفره تو لحظه افطار شوم
نغمه تو از همه پر شور تر
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایش ما می شدی
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی....
********************
«همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم ما نه بنشین کنار جویی»
مسافرم
دلمون قفل شده ، که رو آوردیم به دزدی از دل دیگران
روحمونم کم آورده که از روح دیگران قرض میگیریم
یادته یه روز می گفتی :« گم کرده ام خودم را در بین این خودمها....»
حالا من می گم :« پیدا نمی شوم من در ازدحام من ها...»
یادمون رفته یا شاید هم اصلا یاد نگرفتیم که «منیت» مون باید گم بشه تا « ما» رو پیدا کنیم
تا بعد از پیدا شدن « ما» شاید نجات یافتیم از قید و بندهایی که قلب و روحمونو ازمون دریغ کرده
مسافر
عادت کردیم پر گو باشیم و « دم » بگیریم
دم « یا منتقم» ، « یا منجی»
مثل دم « یاحسین» بعضی هیاتی ها که نماز ظهرشونو دم غروب به جا می آرند و نماز صبح شونم قضا میشه
ولی دم میگیرند « یاحسین » برای حسینی که تو معرکه جنگ هم نماز جماعت ظهر رو به موقع به جا آورد.
دم میگیریم « بیا مهدی شب هجران سحرکن...» ولی کاری نمکنیم که شب کوتاه بشه و سحر نزدیک
مسافر
دلمون خوشه به خودمون ،
به حرفای قشنگی که دم گوش هم پچ پچ میکینم
یادمون نمیاد که خودمون میگیم « به عمل کار برآید به سخنرانی نیست...»
مسافر
به خودم میگم که از همه بدتر و پرحرف ترم
از همه بی عمل تر و یاوه گو ترم
به خودم میگم که: « در نیابد حال پخته هیچ خام... پس سخن کوتاه باید والسلام»
برق سالن "ذهب" یعنی رفت
از میان حضار زید پیری به تانی قام
گفت ای ناطق این منطقه نورانی
«به عمل کار برآید به سخنرانی نیست»
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن
خدای عده ای دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم نه
برای عده ای دگر چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح و ظهر نه غروب شد نیامدی
شیرین لبی شیرین تبار مست و می آلود و خمار
مه پاره ای بی بند و بار با عشوه های بی شمار
هم کرده یاران را ملول هم برده از دلها قرار
مجموع مه رویان کنار تو یار بی همتا کنار
زلفت چو افشان میکنی مارا پریشان می کنی
زان خرمن از گیسوی تو خود را بیاویزم به دار
یاران هوار مردم هوار از دست این بی بند و بار
از دست این دیوانه یار از کف بدادم اعتبار
می، میزنم، می، میزنم، جام پیاپی می زنم
هی می زنم هی می زنم بی اختیار
کندوی کامت را بیار در کام بیمارم گذار
تا جان فزاید کام تو ،هم جان این دلخسته بشکسته را
آنگه که مرا می زده بر خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذار ید
تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم
بر خاک من از شاخه انگور بکارید
آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات
یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات
هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی
بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی
جز ساغر پیمانه و ساقی نشناسم
بر پایه میخانه و شادیست اساسم
گر همچو همای از عطش عشق بسوزم
از آتش دوزخ نهراسم نهراسم
" شعر آهنگ از همای "
هرچه شکفتم تو ندیدی مرا
رفتی و از باغ نچیدی مرا
ماندم و پژمرده شدم ریختم
تا که به دامان تو آویختم
دامن خود را متکان ای عزیز
این منم ای دوست به خاکم مریز
وای مرا ساده سپردی به باد
حیف که نشناخته بردی ز یاد
همسفر بادم از آن پس مدام
میگذرم از سر هربام و شام
می رسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری اگر

